تبليغاتX
Gods......Tear

Gods......Tear

من دراین کلبه حقیرانه خویش چیزی دارم که تودرعرش کبریانداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری

کنکور

 
خداحافظی سخت و کشنده است وقتی حرفی برای گفتن هست .وترانه ناخوانده ات،خود ماندن است.خیال رفتن یا ترانه خداحافظی شیرینی ملسی است برای روحی که تاب رکود ندارد.می دانی با این وزنه های سنگین،قدم زدن،شیرین است

 
خداحافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم
 
هر جایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم
 
حتی نشد واسه یه بار من بدیهاتو خوب کنم
 
خورشید رو کشتم تا دیگه خودم بجات غروب کنم
 
 
 
این روزها زیاد نمی نوشتم اما به هر حال مینوشتم.گفتنی بسیار بود...دبگر مجالی نیست
 
خداحافظ

 
 

 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 23:31  توسط Don corleone  | 

از یک دیدگاه

 

تفکر متعالی:

۱)تنها آن روزی طلوع می کند که ما در آن بيدار شويم .

۲)من حداقل از تجربياتم دريافته ام که اگر انسان با اعتماد در راستای روياهايش پيش برود و تلاش کند آن زندگی را زندگی کند که رويای داشتنش را در سر می پروراند ؛ در يک روز عادی با موفقيت بر ناممکن ها فائق خواهد آمد .

خود بودن :

۱)من بدنيا نيامده ام که مجبور بشوم ؛ من آنطور که دلم بخواهد نفس می کشم.

۲)در راهی پا بگذار که در آن بتوانی با عشق و احترام قدم بزنی هر چند که آن راه سخت وتاريک باشد.

۳)تفکر عمومی يک مستبد ضعيفی است در مقايسه با تفکر خصوصی و درونی خود ما ؛ آنچه که انسان خود به تنهايی فکر می کند همانی است که تعيين کننده يا بهتر بگويم نشان دهندهء سر نوشت اوست .

ارتباطات :

بزرگترين تمجيدی که خستگی را از تنم زدود آن وقتی بود که کسی از من پرسيد : چه فکر می کنم ؟ و سپس به پاسخم گوش سپرد.

کار :

اگر قرار باشد تمام روزم را به جامعه بفروشم همان طوری که خيلی ها به نظر اين کار را می کنند ؛ مطمئن هستم که برای من چيزس باقی نمی ماند که ارزش زندگی برای آن را داشته باشد ؛ مطمئن هستم که هرگز نبايد حق حياتم را برای يک کاسه سوپ بفروشم . می خواهم اين را بگويم که آدم می توايد به نظر خيلی پر مشغله بيايد ولی با اين حال زمانش را بخوبی صرف نکند . هيچ خطايی بزرگتر از اين نيست انسان بخش بزرگی از زندگی خود را صرف امرار معاش کند .

آزادی :

آيا اين سرزمين؛ سرزمين آزادی است ؟ چه فايده ای دارد که آدم از سلطه فلان پادشاه آزاد شود و بعد برده سلطه پيش داوريهای خود شود ؟ چطور می شود که انسان آزاد به دنيا بيايد ولی با آزادی زندگی نکند؟ارزش هر گونه آزادی سياسی چيست به غير از اينکه ابزاری است برای رسيدن به آزادی اخلاقی ؟

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 12:58  توسط Don corleone  | 

روزها فکر من اینست وهمه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمائی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بودست مراد وی از این ساختنم


و سرانجام فاصله ها حادثه ساختند

                         تکرارت عادتی همیشگی

             و من قربانی این هوس

                           دلم می خواست باشی همدمم

                     شبهای برفی

       دلم می خواست ماه صورتت را

                         ببینم در زلال دیدگانم

                    ولی من انتخابت کرده بودم

                                  همین بود اشتباهم

                                            همین بود اشتباهم....                   

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 18:4  توسط Don corleone  | 

باید امشب بروم.....


نمی دانم چرا دیگر امروزه طوری شده ام که با هر کس دوست میشوم آنقدر دوست میشوم که گویی دیگر هنگامه خیانت است


    

چه کسی بود صدا زد: سهراب        کفشهایم کو؟

         باید امشب بروم        

                   بروم بر سر آن کوه بلند و بنشینم نوک آن     

 و به خورشید محبت نظری اندازم     

               و ببینم که فرو میرود و گرمی خود میگیرد

                           

                       و بدانم

 که اگر فارغ از این خاک نظر اندازم     

   این چنین تنگ غروبی نتوانم...

                                           و نخواهم دیدن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 15:55  توسط Don corleone  | 

روزی مجنون پای سگی را بوسید, مردم گفتند: چرا؟ گفت: گاهگاهی به کوی لیلی میرود

 نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که

 هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود


بریز ای اشک ناکامی

بریز از بی سرانجامی

 

که نفرین دلی قلب شکسته

پس این بی سرانجامی نشسته

که آه سوز سینه مهربونی

سر راه مرا از پیش ساخته

دلم رنجیده از زخم زبون ها

به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها

 

خیال کردم یکی دل سوزمونه

اگه موندیم توی کار زمونه

 

خیال کردم یکی داره هوای کار ما رو

برای گریه هام دلم میسوزونه

 

دلم رنجیده از زخم زبون ها

به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها


شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي کنم تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من ادمها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غمها. فکر تاريکي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهاني. نيست رنگي تا بگويد با من اندکي صبر سحر نزديک است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريک است! خنده اي کو که به دل انگيزم؟قطره اي کو که به دريا ريزم؟ صخره اي کو که بدان آويزم؟ مثل اين است که شب نمناک است. ديگران را هم غم هست

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 17:31  توسط Don corleone  | 

باران که می زند ...

باران که می زند دريا هم خيس می شود؟!

بعضی وقتا برای فرار از خودت هم به دردسر می افتی ...بی عقل ترين کارهم طی کردن خيابون هاست ...
توی يکی از همين تابســتون ها گرم اون هم با تنفر وازسربيــکاری کتابی خوندم که دراون مردی از عشق به اسب هاش اسب شده بود! فکرش رو بکن چه وحشتناکه که تو پياده رو به
اون اسـب شده برسی !! دلت می خواد تو هواپيــما باشی و سقوط کنی امـا حرفاشو نشنوی..!ظهر تابستونه و من عينک زدم ،عينــک آفتابی! برای خوش تیپ جلوه شــدن شايد!!
اخه دليل ديگه استفاده ازاين عينک آفتابی مثلا چی می تونه باشه؟
کســی که نمی خواد آفــتاب چشمش رو بزنه می ره تو سايه.... دموکراســی همينه ديگه! در روز آفتابی می تونـی سايه رو انتخاب کنی! اصلا اين خنده دار ترين جمله است که ْافتاب چشماتو نزنه!!ْ ٌ

مثل همون باريدن بارون پنهون شدن زير چتر...من عاشـق اين بازيم! اصلا تو خواب هم همين و می بينم ! دوست دارم برم تو غار زندگی کنم اما رای زمونه نمی ذاره! مونديم ما و اين اتاق ها که جديدن کم نور بودنش مد شده!

آزادی يعنی حق انتخاب زندان!!

اصلا نمی گذره! من نمی دونم کدوم بی کاری نشسته اين ساعت ها رو به دقيقـه و ثانــيه و همه قرن ها رو سال و ماه روز تقسيم کرده! چقدر دلم می خواست ببينمش!چی شده؟دنيا چيزيش شده يا چشم های من چپ!!؟ باز هم همون ديوونه حرف فروش! نه...کسی با حرفاش پايان نامه نمی نويسی...به درد قاب کردن و دفتر خاطرات هم نمی خوره...
اما می فروشه ها! با تخفيف دانشجويی! چيز تلخ هوس کردن نشانه نزديک بودن مردنه؟ دعوت حضرت ملک الموت به يک فنجان خون!!!

برای چاپ شعرهای زندگی با خدا قرارداد بسته ام!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 23:3  توسط Don corleone  | 

Dont Hand

در یک آشنایی دوستانه

                                ما با هم دست دادیم

تو فقط دست دادی

                                و من . . .

                    همه چیز از دست دادم.

                                        

 به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدهایی است

که خبر می آرنداز گل واشده دورترین بوته ی خاک.

روی شنها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود.

زنگ باران به صدا می آید....

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیاییدمبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من....!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 0:14  توسط Don corleone  | 

نوای بهشت

صداي كوچ عشق تو
ز حسرت خانه قلبم
مرا اشفته ميسازد
به فكر صبح فردايم

و در آخر : 

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد. به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد. به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد. به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد. به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاري شد و گفت؟ ديوانگيست


آدمی اگــر پیـامبــــر هم باشــد از زبـان مردم آســوده نیسـت٬

زیرا اگر بسیار کار کند٬می گویند احمــق است؛اگـر کم کار کند٬

می گویند تنبل است؛اگر بخشش کند می گویند افراط می کند

اگر جمعگرا باشد٬می گویند بخیـل است؛اگر سـاکت و خاموش

باشد می گویند لال است و اگـر زبان آوری کند٬می گوینـد وّراج

و پــرگوست؛اگـر روزه بــرآرد و شب ها نمــاز بخواند می گویند

ریـاکـار است و اگــر نکند می گویند کــافر است و بی دین؛لــذا

نباید بر حمـد و ثنـــای مــردم اعتنــا کرد و جز از خداوند نبـاید از

کسی ترسید.

شیخ بهایی

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 17:11  توسط Don corleone  | 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش(حتما تا آخرش بخونید)

 

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

  اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای
دور٬ بس

 قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

  چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

 گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده

سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 16:23  توسط Don corleone  | 

 

خدااوند بهشت را آفريد ، نگاهي کرد و گفت : تبارک الله ، چه زيبا آفريدم... مرد را آفريد ، نظري انداخت و گفت : احسنت ، چه زيبا و با وقار آفريدم..... زن را آفريد، نگاهش کرد و گفت :اشکال نداره ، آرايش مي کنه خوشگل مي شه lo0o0o0o0l


دو جام ِشعر ِتر

تموم که شد برد و گذاشت کنار ِ مَرد. مردی که هنوز کامل نبود و رنگش پريده بود. بوی يخ هم می داد. بوی يخ در حال ذوب...
نگاهش کرد. جلو رفت... دقت کرد.. برگشت عقب .. راضی بود! چشمش به مرد افتاد که دستش تمنای اثر رو داشت..
خنديد.
مرد با ترديد زمزمه کرد: مثل من...؟!
سوال مرد تامل داشت، اما..
خسته بود...آخرين اثر رو هم خلق کرده بود... و مَرد کامل شده بود .
عرق رو از پيشونيش پاک کرد.جلو اومد.دست خيسش رو به چشم های زلال اثر کشيد...

لبخند زد خــدا
« و زن اتفاق افتاد »

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 16:25  توسط Don corleone  |